محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
73
مجمع الانساب ( فارسى )
بر باد دادى و سر در شراب برده . پس چون خبر مرگ سلطان به مسعود رسيد مسعود از آنجا كه حزم و احتياط او بود روى پنهان داشت و جملهء راههاى عراق و خراسان و بغداد فرو گرفت چنان كه مرغ بىجواز او نتوانستى پريد و نامهاى نوشت به والى خوارزم [ كه ] غلامى پير بود از آن پدرش نام او التونتاش اما تركى بود كه منصب او از منصب سلطان محمد و سلطان مسعود كم نبود . و كسى كه حاكم خوارزم باشد توان دانست كه حد او تا به كجا باشد . و هزار و پانصد غلام كمر زرين زرخريدهء خود داشت و سلطان محمود در همه كارى با وى مشورت كردى و از رأى او بيرون نشدى . مضمون نامه آن كه پدر التونتاش نيكو مىداند كه وليعهد پدر منم و پدر در آخر از من به سببى جزيى رنجشى مىنمود اما شرعا ولايتعهد باطل نمىشود . امروز جمعى جوانان و اوباش بر برادرم محمد گرد شدهاند و مىخواهند تا ميان من و او بد كنند و استيصال ببرند . واجب بود اعلام تو كردن بايد كه حاضر و بيدار باشى و كارساخته كه اينك من عزيمت خراسان كردم و تو از خوارزم مجنب و اگر مرا به لشكر احتياجى باشد بايد كه لشكر آماده باشد . و به همين معنى نامهاى نبشت به والى خراسان هم غلامى ترك نام او « غازى » و او نيز در حد التونتاش بود در منصب و هر دو نامه كسيد كرد . و در آن روز كه نامهها بديشان رسيد نامهء سلطان محمد نيز بديشان رسيده بود و حال خود باز نموده كه شما مىدانيد كه پدر ، مملكت ميان ما قسمت كرد و ملك عراق و رى و جبال تا حلوان و بغداد به مسعود داد و جاى خود و تخت غزنين به من داد و بدين معنى محضرها نبشت و گواهان بر آن گرفت و سوگندان به غلاظ و شداد خورديم و طلاق بر زبان رانديم و خط خود بر آن افكنديم و آن خطها به دست ابونصر مشكان كه مردى پير معتبر است و نزديك سلطان محمود هيچ كس از وى عزيزتر و معتبر [ تر ] نبود دادهايم و نهاده ، توقع دارم كه او را بيدار گردانيد تا همگان بر سر همديگر نشويم . پس جواب نامهء مسعود كردند مشتمل بر آن كه ما همه گواهيم كه وليعهد پدر تويى و حق سلطنت تراست و آنچه محمود مىكرد در آخر عمر تنبيه و تربيت تو بود هرگاه كه تو حركت فرمايى ما جان و دل فداى تو كنيم و اينك لشكر و خزينه آماده است . و جواب نامهء محمد كردند كه ما پيران دولتيم و با محمود بيش از شما كه پسرانيد بودهايم ، وليعهد به حق مسعود است و قول قول اول است و كسانى كه ترا مربى بودهاند